معرفي شاعران معاصر

سلام و درود بر همراهان عزیز،شاعرانی که تمایل دارند کارهاشون در این وبلاگ به اشتراگ گذاشته بشه خصوصی بیوگرافی مختصر به همراه نمونه کار ارسال بفرمایند.ممنون.

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:24 نويسنده |

گاهی میان خنده میگریم
گاهی میان گریه میخندم
شبها به کنجی میروم آرام
در را به روی خلق می بندم

از روزهای رفته دلگیرم
از روزهای نیامده نومید
هر روز با یک قصه ای تازه
یاد تو در من میشود تجدید

دور از نوازش های دست تو
دستان من در انزوا تنهاست
حتی نسیمی از بهاران هم
دور از تو این ایام جانفرساست

یادت شبیه سایه ای سنگین
هر لحظه افتاده ست دنبالم
دیدی چه کردی با دلم آخر
دیدی چه آوردی بر احوالم؟

آن روزها دیگر نمی آیند
آن روزهای مملو از خنده
هر روزمان با شادمانی بود
هر روزمان از عشق آکنده

گفتم که شاید شعرهای من
تسکین دهد این زخم و بیماری
این زخم ها اما نمی میرند
این زخمهای تا ابد کاری

مانند اسپندم که در آتش
می سوزم اما بوی خوش دارم
کوهم! که گاهی سخت می گریم
می گریم اما جوی خوش دارم

ای کاش چشمانت نمی افتاد
بر باغ های سبز همسایه
تا بر سرم دیگر نمی انداخت
این غصه ها، اندوه ها، سایه

دریای شور انگیز عشق ما
ناگاه دیدم در تلاطم شد
آن زورق رویای من آنگاه
در هم شکست و بین آن گم شد

دور از تو هرجائی که من رفتم
انگار رنگی از جهنم داشت
هر گل که در اطراف خود دیدم
مانند من در چشم شبنم داشت

ای شهرزاد قصه های من
این قصه را هم نقل کن پشتم
این هم بگو یک شاعری را من
از شدت عشق خودم کشتم

دیگر رها کن دستهایم را
ای عمر من ای هستی مسموم
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر
حتی تو را ای هستی موهوم

رفتی و من هم بعد از آن دیدار
دیدار دیگرها نمیخواهم
با اینکه یادم نیستی دیگر
اما من از یادت نمی کاهم

+ تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:26 نويسنده |

می چکد از چشم هایت آسمانی سوخته

قصّه ای راوی گداز و داستانی سوخته

می چکد از چشم هایت یک کماکان درد و داغ

هم چنانی مردم افکن ، هم چنانی سوخته

دست هم از شدّت ننوشتن آتش می شود

در جهنّم درّه ی ذهن و زبانی سوخته

می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی

تا بماند سفله پرور تا بمانی سوخته

دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز

کاسه ای آش نخورده ، با دهانی سوخته

اسم و رسمِ شاعر لاادریِ خود را بدان

یک «نمی دانم کیِ از بی نشانی سوخته»

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند

لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته

من کیَم؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس

شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 13:36 نويسنده |

که «خواجو» در سر ِمن گـُر گرفته، پل نمی خواهد

که این دیوانگی ها در سرم الکل نمی خواهد

 

میان «گاوخونی» غرق می شد چشم های من

تو قصابی و گاو ِ خونی ام آغُل نمی خواهد

 

جهان را نصف کردیم و جهانی نصفمان می کرد

کسی «زاینده رود» خشک را در کل نمی خواهد

 

کلاغان عاقبت پرواز می کردند شهرم را

که دیگر «چارباغ» سوخته، بلبل نمی خواهد

 

میان دود و خون، قلیان شاه عباسی ام مرده ست

که از داغ سماورها کسی غُل غُل نمی خواهد

 

و آخر گنبد فیروزه ای تکرار خواهد کرد

که «عشقت کشت ما را»، شهر «داش آکل» نمی خواهد

+ تاريخ شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 12:51 نويسنده |

انگور ها ی زخمی ات فتاده  بر خاک

خون می چکد از سینه ی بی طاقت ِتاک

 

از طاق کسرا معجزه می خواهی ای دوست...

باشد گریبان خودم را می دهم چاک

 

آتش به پا کردن مقدس نیست گاهی

فرقی ندارد گل بسوزد یا که خاشاک

 

اصلن تو از عاشق شدن منظور داری 

آرامش تنهایی ام را برده ای پاک

 

بعد تو آبادیِ به کلی فرق کرده 

شاید دلش می گیرید از شبهای غمناک

 

زهری گزنده استخوانم را فشرده

دیدن ندارد با تبر افتادن تاک

 

چشمان ِ خونریز تو مثل قوم وحشی

از جنگ بی مورد ندارد لحظه ای باک

 

باشد از این پس شعرهایم را بسوزان

مانند ِاوراق خرافی ِ هوسناک

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 8:56 نويسنده |

خواب دیده‌ام
خواب یک پل هوایی
روی یک عالمه درخت
بالای جنگل

می‌گویند ادرکنی
چطور می توانی درک کنی
وقتی یکه و تنها
بدون اسب
بدون شمشیر
از پشت این دره بیایی
و جمجمه‌ات
یخ زده باشد

بچسبی به ستونها
ستونهای پل هوایی
بلند بلند
-طوری که فقط خودت بشنوی -
به خدا بگویی
قرارمان این نبود ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 8:9 نويسنده |

دلتنگی دانشکده پایان ندارد
وقتی که جان دارد ولی جانان ندارد
وقتی که جای یاسمن خالیست هرروز
وقتی که در تنهاییش باران ندارد
از هر طرف درد و غم و حسرت ولی نه
اینجا برای زخم ها درمان ندارد
هی سخت میگیرد به روی عاشق زار
مثل کسی که مرتد و ایمان ندارد
او نیست و عطر تنش را باد برده
مثل گلابی که دگر کاشان ندارد
دانشکده جای عجیبی نیست بی او
اما تحمل کردنش امکان ندارد

+ تاريخ سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:25 نويسنده |

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری ... خدایا بازهم در می زند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود
روز آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعدها اطراف جای شب نشینی های من
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

میثم امانی...
+ تاريخ پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 10:13 نويسنده |

بی هیچ گونه علت و بی هر بهانه ای

من می نویسم از تو غزل یا ترانه ای



از بس که روح و جان بهاری درون توست

تا دیدمت درون دلم زد جوانه ای



شاعر توئی ! اگرچه که شعری نگفته ای

سازد کلام تو،غزل جاودانه ای



من می سرایم از تو ترانه چرا که تو

زیباترین ترانه و شعر زمانه ای



می گویمت چنان که "رهی" گفت و "شهریار"

ای بهترین من که برایم یگانه ای



پرواز می کنم به هر آنجا ، اگر توِئی

هر جا شود که از تو بگیرم نشانه ای



+ تاريخ شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت 10:36 نويسنده |


تلخ رفتی ، سنگفرش کوچه ها دلگیر شد
بعد تو باران نبارید و هوا دلگیر شد...

مستندهای دو چشم تو چه آسان شعر شد
هر پلانی از تو گفتم ، سینما دلگیر شد...

نسخه های هیچ کس ، درد مرا تسکین نداد
نسخه ها و دکتر و قرص و دوا دلگیر شد...

شیشه اسپند و قاب ان یکادم خاک خورد
تو نماندی ، ذکر لا حول و ولا دلگیر شد...

گیسو و لب با دو چشمت چار مجهولی غریب
کشف مجهول تو با سعی و خطا دلگیر شد...

این غزل ، وسواس من ، با این ردیف لعنتی
شاعری دیوانه و این واژه ها دلگیر شد...

+ تاريخ پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:13 نويسنده |

تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من

خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

سپرده ام بروند ابرها و صاف شود

برای پَر زدنت آسمان تازه ی من

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام

سفیدِ پیرهنت بادبان تازه ی من

گل طلاییِ خورشید شو، که می چرخد

به مرکزیت تو کهکشان تازه ی من

غرور قله ی خوابیده بودم و آشفت

به افتخار تو آتشفشان تازه ی من

از این به بعد به همراهی تو دلگرمم

که قهرمانی در داستان تازه من

مهدی فرجی

+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:7 نويسنده |

بهت خیابان است وانواع پری ها 
دلگیرم از حال وهوای دلبری ها

این شهر هم جنس غم ما را ندارد
اینجا پر است از دیگری از دیگری ها 

عطر سلامی را که شاعر گفته چندیست 
نشنیدم از گل های سرخ روسری ها

تغییر کرده نوع چاه و گرگ و یوسف 
حب برادر گونه! بغض خواهری ها

چشم زمین بر دست های آسمان نیست 
قد میکشیم از ریشه  ی ناباوری ها

قرنی که آهن پاره ها را دوست دارد
رونق ندارد فوت و فن زرگری ها 

پس کوچه های تنگ! پس توهای کوچک 
آغوش های جابجای مادری ها

یک قاب مانده روی این دیوار ِخاموش
لبخند ِمعنادار ِآن هم سنگری ها ...

دیگر جهان را گرد ِظلمت کور کرده
شب ریشه ی  شان نزول  رهبری ها...

**
باید بیایی ...وقت اما و اگر نیست
دنیا دلش تنگ است بر پیغمبری ها

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:55 نويسنده |

لطفا اطلاع رساني شود ...

سرقت ادبی در روز روشن....

کتابی تحت عنوان مهتاب زندانی است اخیرا بطور غیرقانونی و بدون گذشتن از فیلتر وزارت ارشاد چاپ شده که از اشعار شاعران به شرحي كه در ادامه ي مطلب آمده است استفاده شده به نام شخص پروین قائيني،چون از ناشر واقعی اطلاعاتی در دست نیست از درگاه قانونی به اساني نمي توان موضوع را پيگيري كرد و بنده به عنوان يك شعر دوست اطلاع رساني ميكنم تا دوستان از حقايق آگاه باشند.


کتابِ خانمِ شاعر، از شعرِ این شاعران تشکیل شده

رحیم معینی کرمانشاهی
فریدون مشیری
محمد علی بهمنی
سید مهدی نقبایی
صنم عنبرین(افغانستان)
احمد حسینی(عضوسایت رسمی شعرنو)
مروه سبحان
سهراب سپهری
فریبا آتش صادق(افغانستان)
محبوبه شریفی
راحله یار(افغانستان)
محمد شریف سعیدی(افغانستان)
مرحومه لیلا صراحت روشنی(افغانستان)
شیرین خسروی
ضیا گل سلطانی(افغانستان)
فاطمه اختر(افغانستان)
پانته آ صفایی بروجنی
زهرا حسین زاده
مریم هاتف(افغانستان)
نورالامین امینی(افغانستان)
عاصف آشنا(افغانستان)
فرشته ضیایی
عنایت الله شهیر(افغانستان)
احمد ظاهر(منبع غیر موثق)
سعید حیدری ساوجی
زهرا شعبانی
حمید درویشی
محراب کمالی
فردوس اعظم(تاجیکستان)
دکترمژگان (عباسلو)
مریم وزیری
فرشید فراهانی
رامین رحیمی
زینب بیات
محمد غلامی
نذیر احمد ظفر(افغانستان)
کریمی استالفی(افغانستان)
سجاد صادقی
ثریا حکیم آواُ
یلدا صبور
مریم حیدرزاده
عزیزه عنایت(افغانستان)
گلنور بهمن(افغانستان)
تکتم حسینی
حضرت ظریفی
بنفشه ابوترابی
منصور سائل شباهنگ(افغانستان)
صالحه وهاب اصل(افغانستان) مدیرمسئول مجله‌ی بانو
زینب نور(افغانستان)
زنده یاد قهار عاصی
روح الامین امینی
عفیفه آرزو (افغانستان)
سید محمد رضا هاشمی زاده
عبدالله اورکزی

http://s6.picofile.com/file/8184337534/FB_IMG_1429768123487.jpg

http://s4.picofile.com/file/8184337584/FB_IMG_1429768117744.jpg

http://s4.picofile.com/file/8184337742/FB_IMG_1429768114579.jpg

http://s6.picofile.com/file/8184337784/FB_IMG_1429768111327.jpg

http://s4.picofile.com/file/8184337868/FB_IMG_1429768107414.jpg

http://s6.picofile.com/file/8184337900/FB_IMG_1429768103930.jpg

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:24 نويسنده |

به مرگ افكــار توي سرم فكر مي كنم
به گونه هاي خيس و ترم فكر مي كنم
تمـــام شبــــم را به زور مـــي خوابــــم
به خــــواب قبـل سحـــرم فكر مي كنم
به اينكــــــه صبح مــــي دوم تا ته شب
به ناني كــــه بايد ببـــــرم فكر مي كنم
و آخـــر شـــب با تمــــام خستگـــي ام
به دنيـــــاي در بـــــــه درم فكر مي كنم
و شـــــــرمســــار مي شــــوم از اينكـه
به آرزوي پــــــســـــــــــرم فكر مي كنم
بـــراي او دوچـــرخــــــه اي كــــهنــــــه
نمي توانم (كــه) بخـــــرم فكر مي كنم
چند شبـــــي روي اين كـــه يــك لحظه
از ايـن قفــــس بــــپـــــرم فكر مي كنم
به مرگ افكـــار توي سرم فكر مي كنم
به اينكــــــه از غصه پــــرم فكر مي كنم

 

غزلي از سجاد صادقي

+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:53 نويسنده |

سکانس 1 :

دوبـــــــاره می نویسم از الف تا ی
از آدمــــی بـــــــــــــــه اسم آقای ِ
کسی که حرف اولش سین است
درست شبیـــــــــه اول سایــــــــه
کسی کـــــه عاشقت شده است
ولــی نمی رسد به گـــــــــرد پای ِ
شما کــــــه دریای عاطفه اید و ...
رنــــگ داده ایـــــــــد بــــــه دنیای ِ
شاعــــری کــــــــه شعر می گوید
بدون خــــانه و کـــــــــار و سرمایه

سکانس 2 :

دوبـــــــاره می نویسـم از الف تا ی
به امید روزهـــــــای خـوب و فردای
قشنگی که پیش روست تا بشویم
من و تو تبدیــــــل بـــــه یــــک مای ِ
خــــــوب و متحد و کـــم نظیری که
قصه هـــــم به خود ندیده همسایه

سجاد صادقي

+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:51 نويسنده |

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق
دست هایت را خودت "ها" کن اگر یخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
"سجاد صفری اعظم"
+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:50 نويسنده |

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:16 نويسنده |

این: چشم های مستِ من و، این: " خلیج فارس "
مجموعه ای ز موجِ " دلً آیین " : " خلیج فارس "
آیینِ دل، صفای بزرگانِ عاشقی ست
این گونه ای، صفای نمادین! " خلیج فارس! "
مهمان شدم به مهر تو. آغوش، وا نما
بر شور ِ دل، به جلوه ی شیرین، " خلیج فارس! "
با موج – موج- موجِ قشنگت چه می کنی
با عاشق-عاشق- عاشقِ مسکین؟! " خلیج فارس !"
دریای خاطرات کهن! باش پرخروش
ای باشکوه عاطفه آزین! " خلیج فارس !"

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:40 نويسنده |

اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر

زندگی با عشق اینطور است: پرتشویش‌تر

خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن

روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر…!

گاه با امواج گیسو، گاه با یک طره مو

گاه نیش کوچکی کافی‌ست، گاهی نیش‌تر

یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است

حیف! با حسرت دلت را می‌شد از این ریش‌تر…

احتیاجی نیست با من آبروداری کنی

من تو را آشفته‌تر هم دیده‌بودم پیش‌تر

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو با آنکه من

مطمئنم تو از اینها عاقبت‌اندیش‌تر…

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:54 نويسنده |

گاهی اوقات اگر گریه به جایی نرسد

تکه ای نان شب مردن به گدایی نرسد

کوه غم می شکند پشت تورا پنهانی

در زمانی که صدایی به صدایی نرسد

متولد نشود آدمی از مادر خود

تا که بر خاطره اش داغ جفایی نرسد

دست پیراهن من از تن تو کوتاه است

که به آن میکده هر بی سر و پایی نرسد

بسته ای موی خودت را , گل رز خواهد مرد

گر همینگونه به گلخانه هوایی نرسد

+ تاريخ سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 10:53 نويسنده |

 

خبر نداری از دلم که ساده درد می کند

از این دلی که بی تو بی اراده درد می کند


مدام ذهن خسته ام تو را مرور می کند

سَرَم،سَرَم، خدا،که فوق العاده درد می کند


به جاده می زنم ولی چقدر پای عاشقم

از اینکه بی تو می رود پیاده درد می کند


گله ندارم و غم ِ تو را به دوش می کشم

فقط شنیده ام که دوش ِ جاده درد می کند


تمام تار و پود من ، از اینکه بی خیال ، تو

دلت به من اهمیت نداده درد می کند

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:3 نويسنده |

من تو را از یاد بردم ساده ، اما تو ، شوق دیدار مرا هرگز
هر چه در دل داشتی ، بی پرده دانستم و ، تو اسرار مرا هرگز

مثل یک بیماری بی چاره ی مزمن ، خاطراتم با تو خواهد زیست
شعر هم از سینه ات بیرون نخواهد ریخت ، درد و آزار مرا هرگز

چندم هفته کجای پارک ، می جویی بین شاعر ها نفس ها را
بی جهت بو می کشی ، پیدا نخواهی کرد ، بوی سیگار مرا هرگز

می توانی هر کجا من شعر می خوانم ، سایه ای بیرون در باشی
می شود من را نبینی نشنوی درشهر ، لیکن آثار مرا هرگز !

عشق در تبریز سیلاب مهیبی بود ، سالهای سال طغیانی
شهر را با خاک یکسان کرد ، اما نه چار دیوار مرا هرگز

****
چندم هفته کجای پارک ، با هر کس ، این غزل را پاره خواهی کرد ...
پس تمام قصه را از یاد خواهی برد ، بوی سیگار مرا حتی ...!!!

« صالح سجادی / قسمتی از غزل »

+ تاريخ یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ساعت 9:57 نويسنده |

هوای خانه گرفته...هوای من برفی ست
سکوت های زنانه،سکوت ِ پر حرفی ست
که دست شسته ام از ظرف های شام و ناهار
که روزهاست تلنبار توی جاظرفی ست
 
که مانده در بدنم درد ِ لذتی کهنه...
که باز خیره شوم طبق عادتی کهنه...
 
به دردهای زنانه...به لکه های خون
به برفکی که نشسته ست روی تلویزیون
 
مزاج سرد تو و اوج های زود انزال
به خواب رفتن من در ادامه ی سریال
که تکه های یخ از زندگی م می افتد
[و آب می شود آرام برفک یخچال]
 
کنار آمدن ِ پرده توی تاریکی
و ترس ِ لمس شدن های قبل نزدیکی
 
چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مُرد
و عشق با بدنی تکه پاره در من مُرد
 
چقدر گرم گرفتی و دیر جوشیدم
و عیب های تنم را شبانه پوشیدم
 
منی که از تو فقط دست خوردگی دارم
که چشم بسته ام و حسّ ِ مردگی دارم
 
که دلخوشم به نبودن...به بودنی اسمی
به ارتباط فقط - احمقانه ی – جسمی
 
اگرچه آن طرف شیشه آسمان صاف است
و هرچه هست فقط ابرهای تزئینی ست
به سردخانه ی من پشت کرده خورشید و
هنوز این طرف شیشه...برف سنگینی ست!


برچسب‌ها: صديقه حسيني
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:8 نويسنده |

پر ميكشد چشمان من امشـب به سويــت

يــك عمـــر مــانده ايــن دلــــــم در آرزويــت

ميســـوزم و حسرت به دل آقـــــاي خوبــم

تـــا كــه بيـــــايم كربـــــــلا در جسـتجويـت

از اين حرم تا آن حرم وصل به عشق اسـت

يــــك كهكشـــــان اعجـــاز دارد خاك كويــت

گــرچــــه گنــــه بسيــــار كـــــردم ، نااميدم

مــــــن واقفـــــــــم كــــم كرده ام از آبرويت

عشق تــو را دارم به دل امــــــا دوبــــــــاره

باعـث شـدم تــــا بشـكند بغـــــض گلـــويت

مولـــــــــاي من لب تشنه ام دريـــــــاب آقا

اي كــــاش ميشد من بنـــــوشم از سبـويت

بـــــــوي محـــــــرم مــــيرسد از هر طرف باز

چشمــــان مشتاقـــان به دست چاره جويت


برچسب‌ها: سجاد صادقي ابوزيدآبادي, غزل در آرزويت, محرم
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:30 نويسنده |

روز را در اتاق می‎خوابد

نیمه‎شب توی باغ می‎خوابد


با دوتا حوری خوش‎اندام و

خوشگل و سردماغ می‎خوابد


با یکی لاغر و ظریف و دراز

با یکی گرد و چاق می‎خوابد


چند شب می‎رود امارات و

شب آخر عراق می‎خوابد


«روبه پر فریب و حیلت‎ساز»

می‎رود جای زاغ می‎خوابد


برق ما رفته است و حاج آقا

زیر یک چلچراغ می‎خوابد


بعد هر اتفاق بیدار است

قبل هر اتفاق می‎خوابد


قصد ایجاد امنیت دارد

با دو تا قلچماق می‎خوابد


همه‎چی توی شهر برعکس است

گربه هم با کلاغ می‎خوابد


چون طویله شده‎ست خر تو خر

گاو هم با الاغ می‎خوابد




برچسب‌ها: روح الله احمدي, بلبل
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:32 نويسنده |


من با صدای عاشق تو کوک می شوم

تو در هجوم سبز تپش ها مقصری

تاّثیر کرده ای به تن زرد روزهام

در انقلاب قرمز فردا مقصری

 

شوقی  ,تنفسی , به تو جاری ست زندگی

برف جنوبِ من , تپش بغض آبها

یک زلزله به وسعت آوار هیکلم

ای باعث تمامیِ این پیچ و تاب ها

 

در شوره زار قهوه ای چشم های زن

طعم عجیب تلخِ دو فنجان یخ زده

یک شورش شبانه ی طوفان شدی به من

انگار که این مزرعه را بَد ملخ زده

 

خرما پزان  هُرم تنت  رعشه می شود

وقتی صعود می کنی ام در نگاه خویش

یک نخل ایستاده و خرمای چشم هات

تحریم نم نمای تنت وقت گرگ و میش

 

از پشت دودها به نگاهم بدوز چشم

من را میان هر دو لبت شعله ور بکش

یک استکان ..وسط شرمِ دستهات

نوشت, سلامتی ,تو مرا زود سَر بکش

 

حالا دو دست گرم تو را لمس می کنم

از راه دورِِ دور, جنـــــــوب خیال خود

یک زن به یاد هر نفست نبض می زند

اینجا ,ببین ,گوشه ی دنج زوال خود

 

 

آزاد می شوم تو فقط یک قدم جلوـــــــ

بگذار تا که بند دلم پاره تر شود

من شاعرم و غزل می فشانم ات

ای کاش دعاهای دلم کارگر شود

 

(میتراکاشفی)

 


برچسب‌ها: ميترا كاشفي
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:32 نويسنده |

ز غمت دوباره امشب به غزل پناه بردم،

تو ببین ،که این شکایت به سراغ ماه بردم .


چو غمت به خانه اى دل به زیاد تنگ امد،

من بی‌هنر تو بنگر به هجای آه بردم .


من از این ستاره زاران ،که به شب همی كند ناز،

به یقین رسیدم آخر ،که مهم به چاه بردم .


به همان نگاه اول ،که به شهر عشق میبرد،

كه به عمر خویش آن را چو دوای راه بردم .


شب غم دراز باشد ،چه کنم ،چه چاره سازم؟

ک به شوق وصل رویت دل بی‌گناه بردم .


تو بگو ز خلوت ما ،که صدای تك - تكشرا،

به صدای هيق - هيق خود به چه اشتباه بردم .


تو گرم به عشق بازى دل خود برنده دانی،

مگرم خبر نداری که گهی و گاه بردم؟


تو بیا به جشن نوروز ،ز غرور خویش بگزر،

و بگو ،که عقل و هوش را به همین نگاه بردم .


برچسب‌ها: ثریا حکیم اواُ
+ تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:47 نويسنده |

معرفی جناب شاعر : سجاد صادقي ابوزيدآبادي
--------------------------
چند کلامی با شاعر :
---------------
در 28 ارديبهشت 69 درشهری در حاشيه ي كوير به نام ابوزيدآباد نزدیکي كاشان در استان اصفهان به دنیا آمدم.تحصيلات مقدماتي را در زادگاهم و بعد ها در كاشان به پايان رساندم و از دانشگاه كاشان در رشته ي فيزيك هسته اي فارغ التحصيل شدم. از خيلي وقت پيش ها به نوشتن علاقه داشتم و در هر فرصتي دلنوشته اي روي كاغذ ترسيم ميكردم،سال 90 بود كه تصميم گرفتم نوشته هايم را از دفترم به وبلاگ و دنياي مجازي انتقال دهم،در كنار سرودن شعر به ترانه سرايي هم علاقه دارم كه چندين كار اجرا شده و كارهاي زيادي در دست اجرا دارم كه واگذار شده اند و در آينده ميتوانيد آنها را بشنويد.
---------------------
برای آشنایی بشتر با شاعر  می توانید به لینک زیر مراجعه کنید

" عشق قشنگ است ولي "

بچه ها عشق قشنــگ است ولـي
سهم عاشق دل تنــگ است ولـي
بين معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگي صحنه ي جنــگ است ولـي
دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آيينـــــه و سنــــگ است ولـي
با سيــــاهي و سفيــــــدي تركيـب
عشق يعني كه دو رنگ است ولي
درد بسيــــار شكســــت عشقـــي
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـي
دوستــــــانم همه تان مي دانيــــــد
عشق بي زور تفنـــــگ اسـت ولـي
خودمـــــــانيم بـــــــــدون اين عشـق
كـــــــار دنيا همه لنــــگ است ولـي
بچه ها بـا همــــه ي ايـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولي


برچسب‌ها: سجاد صادقي ابوزيدآبادي, من ارديبهشتي
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:36 نويسنده |

عاشقان بــــــهار در راه است
پاييـــــز بي قــرار در راه است
وعده ي ما زيـر آســمان كبود
فـــــصل انتـــــظار در راه است
دل تــــرك مي خورد پايــــــــيز
سرخي انـــــــــار در راه است
مي كشــــد مـــــا را به جنون
اسب بي ســـوار در راه است
بوي خوب خــــاك نــــم خورده
بارش گـــه گـــدار در راه است
دل سپردن به خش خش برگ
لـــرزش چنــــــــار در راه است
هــــا نكردن به دست يـــكديگر
ســـردي روزگـــــار در راه است
خستـــــه از تمـــام سردي ها
عابــــر بي قطـــار در راه است
بغــض مــــــانده اي در حــــلق
مـــــــادر هـــــــوار در راه است
بــــــــي صـــــدا نبايـــد مانــــد
خــــالــــي نـــــوار در راه است 
پادشــــــاه فصل هـــــاي سال *
پاييـــــز بي قــــرار در راه است


* پادشاه فصل ها پاييز : مهدي اخوان ثالث


پ ن : باغبان خویش باش، در چهار فصل زندگی انسان، پاییز کمین کرده است . . .


دكلمه ي غزل " پاييز در راه است " به كوشش دوست خوبم مهتاب مرادي

لينك دانلود



برچسب‌ها: سجاد صادقي, من ارديبهشتي, غزل
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:19 نويسنده |

و سه غزل ...
از مجموعه ی غروب این حوالی...
غروب این حوالی را تـو بـاور می کنی یـا نـه؟!
غم و درد اهالـی را تـو بـاور می کنـی یـا نـه؟!
تمـام زندگـی مـان را سکـوتـی تلـخ پـر کـرده
خیابان های خالی را تـو بـاور می کنی یـا نـه؟!
کویر داغ و بی باران ، بر این جا سایـه گسـترده
هجـوم خشک سالی را تو بـاور می کنی یا نه؟!
نفس در سینه می گیرد، دل این جا زود می میرد
و مـرگ احـتمـالی را تو بـاور می کنـی یا نه ؟!
دراین تاریکی و وحشت ، سیاهی های بی پایان
وجـود یک زلالـی را تـو بـاور می کنی یا نه ؟!
***
" نگـاه سـبـز تـو آخـر مـرا آبـاد مـی سـازد "
بگو این خوش خیالی را تو باور می کنی یا نه؟!
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:49 نويسنده |